فرو رفتم به اون خاطره
وقتی با مقنعه و کاپشن سفید و "نگاهی نگران" در شمایل غزال جامع ترین بودی.
وقتی اومدی پا گذاشتی روی برف
که پا میذاشتی رو قلب من
که دستم و دراز کردم به سمت کائنات
که من می خوام پا به پای این خانم باشم
برف باریده بود سنگین! سنگینا!
تو راه تاریک برگشت، فقط تو بودی
که می اومدی با همون نگاه نگران
که رسیدی؟
می رسم.
و این سئوال همیشه با من و تو بوده؛
تو می پرسی رسیدی؟
من می گم: می رسم
تو باز می پرسی و من سکوت می کنم.
پس،
بباف موهاتو
تا من نگاه کنم و لذت ببرم از دیدن تو، توی این همه آرامش
تا من به خودم تسلی بدم و بگم اگه هنوز خودم "نرسیدم" خیالی نیست، رفیقم رسیده ..
شاید اصل زندگی همینه واقعا. کسی چه می دونه؟ ها؟
شاید اصل زندگی من اینه که
فرو برم به اون خاطره ....
که یه روزی، یه روز برفی.....
سنگین نشسته بود رو زمین برف ... سنگینا!
پ ن 1: دوستان، عمر اینجا به پایان کار رسید. دیگه اینجا نمی نویسم.
پ ن 2: .........تمام.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل ایمانی